فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
132
چهارده رساله ( فارسى )
نخستين فرقه باطنياناند بايد دانست كه تباهى و زيان اين دسته بدين مقدس اسلام پيش از زيان همه كافران است و اينان نيز چند فرقهاند و مقصود همگان ابطال شريعت و انكار وجود خداوندست اينان به هيچ دينى ايمان ندارند و برستاخيز اقرار نكنند با اينهمه تظاهر باسلام كنند جز در باب قيامت كه تصريح بعدم كرده و منكر شدند و ما بآغاز كار آنان باختصار اشاره و اقتصار كنيم . گويند مردى از اهل اهواز كه او را عبد اللّه بن ميمون قدّاح گفتندى و او از زنادقه بود و به خانه جعفر صادق ميرفت و بيشتر خدمت اسماعيل فرزندش هميكرد چون اسماعيل بمرد وى در خدمت محمد بن اسماعيل بماند و چون محمد بن اسماعيل عازم سفر مصر گرديد او نيز همراه بود و هركدام را كنيزى بود و هردوان باردار بودند چون « 1 »
--> ( 1 ) - فخر رازى ادوار مختلفى در زندگانى داشته است زمانى در نهايت تعصّب و شدّت تسنن ميزيسته و فوقالعاده از خود راضى بود و زمامدارى كرده است و حتّى از دروغسازى خوددارى نكرده و نسبتهاى ناروا به شيعه داده و سخنان نابجا گفته است و بطورى كه در شرح حال او اشاره كردهايم گرفتار افراد نادان و كراميان شده است و تلخى ظلم و ستم را چشيده است و همين امر او را سخت تكان داده و بعقيده اين جانب تغيير عقيده داده و وارد مكتب ديگرى شده و از هر جاى ضرر برگشتن را بنفع خود ديده است . هرآينه نه همه سال خفته باشد بخت * هرآينه نه همه روز بسته باشد كار نگر كه خشم نگيرى و تنگدل نشوى * كه بخت خفته زمان تا زمان شود بيدار گر از كسيت بد آيد بروزگار سپار * كه روزگار ترا چاكرى است كينهگذار ججبوها عن الرياح لانى * قلت للريح بلغيها سلاما لو رضوا بالحجاب هان و لكن * منعوها يوم الرياح كلاما كفى حزنا انى مقيم ببلدة * و انت باخرى ما اليك وصول اذا لم يكن بينى و بينك مرسل * فريح الصبا مني اليك رسول غايب مباش يك نفس از دوست زان كه دوست * در غيبت و حضور تو پيوسته حاضر است